|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم الهی حق محمد و آل محمد بر ما عظیم است اللهم صل علی محمد و آل محمد
... ساعت ۲۴:۰۰ خیابان شهداء حرکت در خلاف جهت (یکطرفه) در حدود ۲۰۰ متر با سرعت۲۰ کیلومتر در ساعت به یکباره خود را در مقابل یک موتور سوار دیدم که مستقیم به سمت ماشین من در حرکت بود (با اینکه در خیابان هیچ ماشینی نبود و راه برای موتور سوار کاملا باز بود) بلافاصله پا از پدال گاز برداشته و روی ترمز خراب شدم!!! سرعت ماشین به شدت پایین اومد.و در این حین طبق معمول به بی توجهی مردم به فرهنگ رانندگی و رعایت حقوق دیگران در حین رانندگی فکر میکردم.(جالب اینکه خودم خلاف جهت می رفتم) موتور رد شد و در مقابل خود گشت پلیس نیروی انتظامی را دیدم که سرکار استوار با حالتی برافروخته و با صدای بلند مشغول اخذ مدارک ۲ اتومبیل دیگر که مثل من خلاف جهت آمده بودند بود. انگاری تو اون ساعت از شب باید می اومدن ۴ نفر که دارن خلاف جهت رانندگی میکنن رو بگیرن و ببرن و هیچ کار دیگه ای نداشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! استوار متوجه من نشد اما مثل اینکه سرباز راننده خودروی گشت پلیس منو دیده بود. بلافاصله تصمیم به متواری شدن گرفتم. دنده عقب را جا انداخته و به سرعت داخل کوچه ای پیچیدم. مادر و برادرم که از ماجرا بی اطلاع بودند ، شوکه شدند که چرا من همچین کاری کردم. چند لحظه(حدود ۱۰ ثانیه) نگذشته بود که گشت پلیس جلوی کوچه روبروی ماشین من ایستاد. و من طبق معمول (گویی سالیانی این کاره ام ) با آرامش خاطر و خونسردی کامل از ماشین پیاده شدم و به درخواست سرباز مدارک ماشین را برداشته و به سمت انان رفتم. با نگاهی به متن روی خودرو پلیس فهمیدم که گشت نیروی انتظامی اند نه راهنمایی و رانندگی! و بالافاصله ماجرایی که چند روز پش برای دوستم اتفاق افتاده بود برایم تداعی شد که چگونه با این ترفند ۱۵۰۰۰ تومان از دوستم رشوه گرفته بودند. استوار به سمت من آمد و با صدای بلند و به لحنی بسیار تحقیر کننده ( که گویی مجرم و متهمی بسیار بزرگم)از من خواست مدارک را به او بدهم. با توجه به اینکه وظیفه آنها در آن هنگام شب چیز دیگری است من درباره این موضوع متذکر شدم که مدارکم را فقط به نیروی پلیس راهنمایی و رانندگی تحویل خواهم داد و شما برای تفتیش من و خودروی من اختیار تام دارید؛ که در این لحظه با لحنی بلند تر که خفه شو ... وظیفه منو به من گوشزد میکنی؟ تو کی هستی که با من اینطور صحبت میکنی؟ و ... با صدایی آروم تر گفتم:ببین آقای محترم: من آدم محترمی هستم و مراقب دهان خودت باش و ادب رو رعایت کن در غیر اینصورت منم بلدم چطور صحبت کنم. تا این جمله رو گفتم استوار با حالتی برافروخته چنان که گویی بزرگترین گناه را انجام داده ام به سمت من حمله کرد که: مرتیکه بیشعور به من داری درس ادب می دی؟ داری جو سازی و اغتشاش میکنی؟و... و با حالتی حمله وار منو داخل ماشین کردن.و راه افتادیم. بیچاره مادرم داشت از شدت ناراحتی و ترس دست و پاش می لرزید و میگفت:بچه منو کجا دارید می برید؟ ما مگه چیکار کردیم و ... من گفتم: نگران نباش مامان زود برمیگردم.چیزی نشده. راه افتادیم ... یاد موتور سوار افتادم که میخواسته کمکم کنه که اومده جلوی ماشین من!!! حالا استوار پشت سر هم تو ماشین به من میگه: پدرتو در میارم. پرو شدی؟ (تذکر به پلیس و محترمانه صحبت کردن یعنی پر رو بودن؟ یعنی ما باید در مقابل تمام آزار و اذیت هایی که از طرف ... میبینیم ساکت باشیم که مبادا پر رو تلقی نشیم؟که اگه ثابت بشه که پر رو شدیم مثل ... باهامون رفتار میکنن؟راستی اگه ثابت بشه که پر روییم ممکنه اتهام شرکت توی انقلاب مخملی بهمون بزنن؟) فکر کردی کی هستی؟ جو سازی میکنی؟ و چند تا فحش... من دوباره گفتم مواظب حرف زدنت باش و احترام خودتو نگه دار وگرنه منم بلدم بی احترامی کنم و داد بزنم و فحش بدم. در راه کلانتری به همه گیر میدادن . به حالتی وحشتناک ... به زمین و زمان گیر می دادن سر هیچی... سر هیچی... سر هیچی... یک لحظه یاد ۱۹۸۴ جرج اورل افتادم! صحبتهایی شد... به استوار (با حالتی پر از تاسف برای خودم و زندگی انسانی از دست رفته در...) گفتم: حقمونه. هر بلایی سر ملت دربیارید حقمونه.... با توجه به ماجرای رشوه گیریی که برای دوستم اتفاق افتاده بود رک به استوار گفتم: بذار خیالتو راحت کنم .یه تومن از من در نمی آد. شده بازداشت هم بشم یک ریال به شما رشوه نمی دم.و ماجرا را گفتم که همین همکارای شما با این روش از دوستم هفته پیش ۱۵۰۰۰ تومان رشوه گرفتن و ولش کردن اما من هرگز این کارو نمی کنم. مدتی آروم شد بعد با لحن تهدید آمیز گفت: اگه این حرفی رو که گفتی ثابت نکنی ولت نمی کنم و از بلاهایی که میخواست سر ما دربیاره حرف میزد و ... منم گفتم همه چی واضحه . اگه لازم باشه حتما ثابت می کنم. و بعد دوباره از بدبختی های خودمون و قشر بی فرهنگ پلیسمون بدون هیچ هراسی گفتم. (که بعدها به نظرم رسید عجب کار مسخره ای میکردم و برای کی داشتم درد دل میکردم) خلاصه به کلانتری رسیدیم و با وضعیت تحقیر آمیزی منو بردن داخل و استوار شروع کرد به نوشت شرح ماجرا و یه تومار بلند بالا نوشت که از دستور پلیس تمرد کرده، جو سازی و اغتشاش کرده، گفته که از دوستم رشوه گرفتید و ... تا می تونست می نوشت. و من فقط لبخند می زدم و به حال و روز خودمون تاسف میخوردم. درست بود که من خلاف جهت اومده بودم اونم ساعت ۱۲ شب و اونم به دلیل اینکه واقعا خیابانی که من باید از اون می رفتم کلی چاله چوله خیلی وحشتناک داشت و به خاطر کنده کاری های فراوون اصلا راه مناسبی برای رانندگی نبود.تازه من با علم به اینکه به هیچ عنوان مزاحم کسی نخواهم شد و باسرعت پایین مشغول رانندگی بودم اقدام به حرکت در حدود ۲۰۰ متر خلاف جهت کردم. اما واقعا مستحق این همه تحقیر و ناسزا و تحمل بی فرهنگی یه شخص بی مسئولیت بودم؟(راستی آیا یه نفر بی مسئولیت و بی فرهنگ بود تو اون مجموعه؟) خلاصه . چند لحظه که گذشت اتاق افسر نگهبان خالی شد و افسر نگهبان در حالی که داشت سیگار می کشید ( سیگار تو اماکن دولتی؟؟!! اونم تو کلانتری؟!!) و من و اون تنها بودیم شروع به صحبت کردن با من کرد و مقدمات اینکه یه چیزی بده ولت کنیم رو آماده کرد. تا فهمیدم منظورش چیه و چی میخواد بلافاصله آب پاکی رو ریختم رو دستش و با استفاده از ماجرای دوستم گفتم من به هیچ عنوان یه ریال هم به کسی رشوه نمی دم. حالا افسر نگهبان لحن نرمش عوض شده و داره منو تهدید میکنه که فلان فلان شده پرو شدی. حالتو جا می آرم . وای به حالت که زیر قلم من افتادی.فردا میری دادگاه و از این حرفا ...(خندم میگرفت پیش خودم) منم گفتم تا هرجا که بگید میام ولی به شرطی که بهم اندازه اتهامات وارده رو بگید و بگید واقعا به کدوم گناه باید از این حرفای شما بترسم و ... خلاصه خلاصه ... مجددا به بی تاثیری صحبتهای منطقی و محترمانه و متمدننانه خودم پی بردم و دیدم عجب اشتباه بزرگی کردم که با اینا دهن به دهن شدم که از قدیم گفتن برای خر فرقی نمی کنه تو گوشش آواز بخونی یا یاسین!!!. اونا فقط دنبال مقصود خودشون بودن. از وضعیت نشستن تو کلانتری و دیدن خلافکارای مختلف و گذشت بیخود زمان به تنگ اومدم و دوباره متاسفانه مجبور به استفاده از بند پارتی شدم.به خدا مجبور شدم. راه دیگه ای نبود. باید با اینها به زبون خودشون صحبت کرد. تماس گرفتم و بعد از چند دقیقه ساعت ۲ بامداد ... ابتدا اون استواری که اونجا بود ایشون رو نشناخت و خیلی با اعتماد به نفس کامل گفت که همه برای ما محترمن!!!!!!!!!!!!!!! من دیگه واقعا اعصابم به هم ریخته بود و با خودم میگفتم خدایا چرا وضعیت اینطوری شده اخه؟ چرا باید ما اینا رو تحمل کنیم؟مگه من چیکار کردم که اگه رهبر هم بیاد دیگه نمیشه کاری کرد و بعد با حرصی که تو تمام وجودم از وضعیت ایجاد شده در کشور بود با خودم میگفتم:حقمونه . باید همه بلا ها رو سرمون بیارن و ما کوچکترین اعتراضی نکنیم و ... خلاصه پارتی ما یکم دلداریمون داد و گفت عیب نداره ناراحت نباش و طول میکشه اینا درست بشه و ...منو آروم کرد. من آروم به سرکار استوار گفتم که ایشون کیه و معطلمون نکن و غیره و غیره .تازه به خودش اومد. شروع به معذرت خواهی از ما که ببخشید اشتباه شده و ... و ... ... میگفت چیکار کنیم؟ با ماهی ۲۵۰ هزار تومان چطور نمیشه رشوه نگرفت؟ ما هم زندگی داریمو ... زنگ میزنم الان افسر گشت بیاد و ماجرا فیصله پیدا کنه و ... بالاخره اون استواری که مارو آورده بود اومد بعد از کلی معطلی و تا این دوست مارو دید شناخت و حسابی احترام گذاشت و سرخ و سفید شد و ... ما هم به کراهت رو بوسی کردیم و همه چی رو پاره کردن و همه چی کان لم یکن شد. جالب اینجاست قبل از اینکه اون استواره دوست ما رو بشناسه به من میگفت:هیمنه دیگه تا یکی رو دارید و پشتتون بهش گرمه فکر میکنید که همه کار میتونید بکنید و هرچی خواستید بگید و ... سبحان الله... مگه من چیکار کرده بودم؟مگه چی گفته بودم؟ اینم دومین ماجرای ما تو کلانتری و بازداشتگاه... البته دوستانی که این متن رو می خونن حالا چه اونایی که حق رو به من می دن و چه اونایی که حرفایی برای گفتن دارن بدونن که ظرافتهایی توی این قضیه بود که هیچ وقت به نوشته درنیومد و برای تصمیم گیری باید اونا رو مد نظر داشت تا یه نتیجه درست گرفت که متاسفانه قلم ما قاصر از بیان بود و نمی شد همه چی رو به نوشته درآورد. و در عین حال هر کسی یه اعتقاداتی توی زندگیش داره و طوری به زندگی و جامعه اش نگاه میکنه که ممکنه متفاوت از بقیه باشه. دلایلی برای نوشتن این مطالب توی وبلاگ داشتم و شاید میخواستم کمی خالی بشم .تو کل ماجرا اگه کسی به من نگاه می کرد شاید منو به یه علامت سوال بزرگ تشبیه می کرد. و البته گفتن ناگفتنی ها مشکل است ... به امید ... عبدالحق |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:47 توسط عبدالحق
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم و جاءت کل نفس معها سائق و شهید ستایش مر خدایی راست که جهان را آفرید، آسمانها را بدون ستون و نگه دارنده اي بر افراشت، زمين را آفريد و از آن چشمه و جوي ها جاري و ساري ساخت . حمد مخصوص آفريننده اي است كه انسان را آفريد و به او قدرت تفكر و تعقل و نطق و بيان را عنايت كرد. لحظه ها و دقايق و ساعات پي در پي در گذرند و عمر رو به زوال است و هنوز نداي « برای چه » و «چه کنم » از نهاد و لجه هر انسان سلیم العقل و پاک سرشت بر آسمان فکر و اندیشه طنین انداز است. گویا این ندای آسمانی دردناک چنان پرخروش است که صدای انکر الاصوات هرزه گویان و یاوه خواهان را خاموش کرده و تک نواي وجدانی نفوس مستعده مطمئنه شده است . باری تفکر در این باب و درک این سوال دل دردمندان را فشرده و اشک از گونه هایشان جاری ساخته که در پی استاد راهی برای نیل به ادراک و وصول به جواب این مساله مهم آغاز انسانیت ، به راه افتاده و افتان و خيزان خرچنگ وار عزم و آهنگ طريق هزاران فرسنگ را كرده و با صد ناله و آه جهنم سوز راه مي پيمايند …
************************************* ۱) مومن داراي امنيت روحي و رواني است ۲) انسان بي مدار = انسان بي قرار = انسان مگسي = حركت مگسي ۳) و جاءت كُل نَفس معها سائقٌ و شهيد : هر نفسي يك محرك و يك شاهد دارد:ناظر و شاهد نبايد مشوش باشد ، آرامش اصل نظارت است ۴) انسان گم شده به وسيله نماز و قرائت قرآن روزانه پيدا مي شود: الله اكبر ، بسم الله الرحمن الرحيم، اهدانا الصراط المستقيم ، صراط الذين انعمت عليهم ... ۵) با شيطان نبايد شوخي كرد ۶) مومن با خيال فاسد مبارزه مي كند. راهكار: بلند فكر و خيال مي كند(فكر و خيال را اگر فاسد باشد، برای رهایی از آن ، آنرا بلند به زبان می آورد ) ۷) مومن مطمئن است كه از لحاظ شرايط جسمي و روحي در جبر قرار ندارد آنگاه به مهندسي شخصيت مي پردازد. ************************************* ۱۳۸۷/۰۷/۲۹ مصنف و مولف :عبدالحق
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 15:24 توسط عبدالحق
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
************************************************* *********************************** ****************** ******** *** *
اللّهم صلّ علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و امّها و سرالمستودع فیها بعدد ما احاط به علمک ولادت با سعادت حضرت عصمة الله الکبری فاطمه زهرا سلام الله علیها بر همه دوستداران حضرت خجسته و مبارک باد
* *** ******** ****************** *********************************** ************************************************* از همه دوستان عزیز به شدت التماس دعا دارم ... موقعیت حساسی تو زندگیم داره پیش میاد که نباید اشتباه کنم ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:42 توسط عبدالحق
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم زهرا جان تنور دلم آنچنان از عشقت شعله ور است که گويي تمام وجودم را ذوب خواهد کرد. چگونه نگريم که گفتند: لو لا الدموع و فيضهن لاحرقت ارض الوداع حرارت الاکباد که اگر اشک چشم نبود آتش دل هرگز خاموش نميشد يوسف زليخاي دلم تپش قلبم را چه کنم؟ پشت دريچه هاي فولادی بقيع؟ نشسته باز دلم پشت درب بسته آنجا گرفته باز دلم بحر قبر مخفي زهرا سلام من به تو اي بانويی که مرد نبردي ز غير هر چه که ديدي به يار شکوه نکردي سلام من به بازو ،به کبودي رويت به سرخ فامي اشک تو و سپيدي مويت يا علي ... شما چه خواهي کشيد بعد از اين مصيبت؟ يکه و تنها ... سالار مردان جهان ، گوشه نشيني اختيار کردي و صبر... کانّه في العين قضي و في الحلق شجي ...چونان که خود فرمودي ... ۲:ای علی، تک سکاندار کشتی دل شکسته ام... این روزها از مظلومیتت کارم گریه است و گریه ... ۳:و چقدر نکته دستگیرم شد از چند خطبه نهج البلاغه و خطبه فدکیه ... ۵:نتیجه: هنوز هم و الان بیشتر.........:::::::هوا بس ناجوانمردانه سرد است:::::::......... هوا ناجوانمردانه غبار آلوده .... ان الافاق قد اغامت |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:37 توسط عبدالحق
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم الرابع:السفر من الخلق الی الخلق بالحق سالک در این سفر خلائق و آثار و لوازمشان را مشاهده می کند و منافع و مضارشان را در عاجل و آجل یعنی در دنیا و آخرت می داند و رجوعشان را الی الله و کیفیت رجوعشان را و آنچه که سائق و قائد و مخزیشان است و آنچه که مانع و عائق و داعیشان است می داند پس نبی می باشد به نبوت تشریع و نبی نامیده می شود چه از بقایشان و مضار و منافعشان و از آنچه که سعادتشان بدان است و از آنچه که شقاوتشان بدانست خبر می دهد و در همه این امور بالحق است زیرا که وجودش حقانی است و التفاتش به خلق او را از توجه به حق باز نمی دارد. بدانکه آنچه در اسفار اربعه آوردیم بیان عارف بزرگوار جناب میرزا محمد رضای قمشه ای است که در حاشیه چاپ اول شرح الشواهد الربوبیه حکیم متاله مولا صدرا ص 394 ، و در حاشیه جلد اول اسفار طبع ثانی ص 13 بطبع رسیده است. ملتمس دعای خیر عبدالحق |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:31 توسط عبدالحق
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم ...الثالث:السفر من الحق الی الخلق بالحق مقصود از بالحق همانست که در سفر دوم گفته ایم که سالک در این سفر از این موقف که من الحق است در مراتب افعال سلوک می کند و محوش زائل می گردد و صحو تام برایش حاصل می گردد و به لقاءالله باقی می ماند و در عوالم جبروت و ملکوت و ناسوت سفر می کند و همه ی عوالم را به اعیان و لوازمشان مشاهده می کند و برایش حظی از نبوت حاصل می گردد ؛ بنابراین معارفی از ذات حق و صفاتش و افعالش خبر می دهد و نبی نامیده نمی شود و احکام و شرایع را از نبی مطلق می گیرد و تابع وی است و در این هنگام سفر ثالثش به پایان می رسد و شروع در سفر چهارم می کند... . سفر چهارم(سفر آخر) ، پست بعدی ان شاءالله... ملتمس دعای خیر عبدالحق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:45 توسط عبدالحق
|
|
||
|
|
|
|
|
چون سفر اول به انتها رسید سالک شروع به سفر ثانی می کند و این سفر از حق به سوی حق بحق است و مقصود از بحق اینست که سالک را در سفر اول ولی گردید و وجودش وجود حقانی شد لذا در سفر اول قید بحق نبود که فقط سفر من الخلق الی الحق بود ولی چون در سفر اول وجود حقانی کسب کرده است در اسفار ثلاثه بعد از آن مقید به قید حق شده است.در این سفر سلوک از موقف ذات شروع می شود بسوی کمالات واجبیه یکی پس از دیگری تا اینکه جمیع آن کمالات را مشاهده کند و همه ی اسماء را بداند جز اسماء مستاثره در نزد حق را پس سالک در این مقام ولی تام گردد و ذاتش و صفاتش و افعالش در ذات حق و صفاتش و افعالش فانی می شود.پس به حق می شنود و به وی می بیند و به وی می رود و به وی می گیرد و حمله می کند. از مقامات هفتگانه سالک که مقام نفس ، مقام قلب ، مقام عقل ، مقام روح ، مقام سرّ ، مقام خفی و مقام اخفی است ، مقام سر فناء ذات سالک است در ذات باری و خفی فنا صفات و افعال وی در صفات و افعال باری و اخفی فنا فنائیت او است و به عبارت اخری سر فنا در ذات است که منتهای سفر اول و مبدا سفر ثانی است و خفی فنا در الوهیت است که مقام اسماء و صفات است .لا اله الا الله وحده وحده وحده . و اخفی فنا از آن دو فنا است پس دائره ولایت تمام می گردد و سفر ثانی منتهی می شود و فنایش منقطع می گردد و شروع در سفر سوم می کند... سفر سوم ، پست بعدی ان شاءالله... ملتمس دعای خیر عبدالحق |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:2 توسط عبدالحق
|
|
||